امشب هم باز باران بارید
عطر خاک باران خورده مشامم را پر کرد
و طراوت و تازگی درختان مرا با خود به اندیشه ای دور برد
اندیشه ای مقدس اما مدفون
اندیشه تو...
کویر خشک زندگی من در انتظار لطف اسمانی بود
باریدی...باریدی و قلب بی روح من دوباره به زندگی اندیشید
رویییدم...سرسبز و زیبا و شاداب شدم
و تو باز باریدی
زندگی من لبریز از تو شد
قد کشیدم و به اسمان رسیدم
به خود باران...
و تو باز هم باریدی و من...
برای یکی شدن و به خاطر تو باران شدم
باریدی و باریدم
باریدم و باریدم
وتو...
ناگهان دور شدی در امتداد افق...
و امروز...
سال هاست نگاهم خیره در رنگ به خون نشسته افق
و به یاد عشقی بارانی میبارم
و هر لحظه با خود می اندیشم
چرا...
چرا یک روز ناجی زندگی من شدی و روز دیگر
اه جانسوز دلم...
:: بازدید از این مطلب : 491
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5